مقالات مقالات .

مقالات

ادله و رويه عملي ناظر به جواز قضاوت زنان -پايان نامه ارشد


ادله و رويه عملي ناظر به جواز قضاوت زنان

4-6-2-1-1- بند اول- ادله ناظر به جواز قضاوت زنان

يكي از مهم­ترين دلايلي كه در اثبات جواز قضاوت زنان ارائه شده است آيه 49سوره مائده است كه مي فرمايد:  و ان احكم بينهم بما انزل الله ... ؛ يعني« و بايد در ميان آنها طبق آن چه خداوند نازل كرده حكم كني….».

استفاده­اي كه از اين آيه و آيات مشابه مي­شود اين است كه اين آيات اطلاق داشته و هيچ شرطي براي

قاضي قائل نشده­اند.بنابراين صرف وجود شرايط لازم براي انجام تكاليف الهي كافي بوده و اگر بنا بر اين مي­بود كه تنها مردان مي­توانند قضاوت كنند در آيات قرآن به آن تصريح مي­شد. از سوي ديگر وقتي حكمي به صورت عام يا مطلق آمده باشد و دليلي بر اختصاص آن به افراد خاص نداشته باشيم،  حكم براي همه افرادي است كه واجد شرايط عامه تكليف) مانند:عقل، عدالت و .. )هستند. قضاوت نيز يك حكم شرعي است و ما دليلي بر اختصاص آن به مردان نداريم؛ بنابراين زنان نيز مي­توانند قاضي شوند

از آن جايي كه هيچ گونه دليل قابل قبولي از سوي قائلان به منع قضاوت زنان ارائه نشده است به حكم اصالة الجواز كه در همه امور جاري است،  بايد گفت:  بانواني كه شرايط قضا را دارند مي­توانند متصدي آن گردند.در واقع بر اساس اصالة الجواز«آن چه دليلي بر حرمت آن نرسيده، حكمش عدم وجوب احتياط و جواز ارتكاب است»فقهاي شيعه از جمله شيخ صدوق، سيد مرتضي و علامه حلي معتقدند كه تا زماني كه نهي نرسيده باشد اصل در اشياء اباحه و جواز است و اين حكم را مقتضي عقل مي­دانند.

بنابراين با توجه به اين كه در مسئله قضاوت زنان هيچگونه دليل قابل قبولي در جهت منع آنان از قضاوت

ارائه نگرديده است لذا با توجه به مقتضاي اصل جواز، حكم به جواز قضاوت زنان نموده و بدون دليل نمي­توان اين اصل را ناديده گرفت.[1]

4-6-2-1-2- بند دوم-رويه عملي ناظر به جواز قضاوت زنان در حقوق ايران

3-6-2-1-2-1- قضاوت زنان قبل از انقلاب اسلامي 1357

از نظر قانوني،  زنان ايراني تا قبل از انقلاب اسلامي ممنوعيتي براي احراز شغل قضا نداشته، اين درحالي است كه تا سال1343نه حق انتخاب كردن و نه حق انتخاب شدن داشته­اند. با وجود عدم منع قانوني،

» زنان تا سال1347به خدمت قضايي پذيرفته نمي­شدند تا اينكه در سال 47 براي اولين بار«پنج زن(منيژه

فرزد،آدينه بني مهد،آذرنوش ملك، ميمنت چوبك، همايوندخت همايون( پس از طي يك سال كارآموزي براي اولين بار بر مسند قضاوت نشستند» از اين زمان به بعد به تدريج بر تعداد زناني كه توانستند به شغل قضا دست يابند افزوده شد به گونه اي كه در اوايل سال 57 تعداد زنان قاضي بالغ بر يكصد نفر شد.[2]

3-6-2-1-2-2-  قضاوت زنان بعد از انقلاب اسلامي1357

1- منع كامل قضاوت زنان

پس از پيروزي انقلاب اسلامي،  علاوه بر اينكه استخدام قضات زن متوقف شد در جهت تبديل وضعيت

قضات زن نيز اقداماتي صورت گرفت . شوراي انقلاب در تاريخ17/7/58 تصويب نامه اي تحت عنوان« تصويبنامه درباره تبديل رتبه قضايي بانوان به رتبه اداري » تصويب نمود.[3]

با استفاده از اين تصويب نامه تعداد زيادي از زنان قاضي به شركت­ها و مؤسسات دولتي منتقل شدند بر اساس اصل 163 ق. ا« صفات و شرايط قاضي،  طبق موازين فقهي به وسيله قانون معين مي­شود»در اجراي اين اصل در ارديبهشت ماه 1361 شرايط انتخاب قضات از تصويب مجلس شوراي اسلامي گذشت در اين قانون مرد بودن از جمله شرايط براي قضاوت ذكر شده و به اين صورت بيان شده است:«قضات از ميان مردان واجد شرايط زير انتخاب مي­شوند»

در واقع قانونگذار ما در سال61 با تصويب اين قانون از نظر مشهور فقها كه البته ادعاي اجماع نيز بر آن مي­شود پيروي نموده است. تبصره 1 قانون مذكور مقرر نموده بود كه اين شرايط شامل حال قضات شاغل نيز مي­شود. در واقع با وجود اين تبصره زنان قاضي،  سمت قضايي خود را از دست دادند«هر چند كه در

زمان اجراي قانون فوق الذكر زنان قاضي همگي قبلاً به سمت دادياري،  تغيير سمت داده بودند كه از جهت شرعي نيز شغل آنان بلا اشكال بود،  اما قوه قضائيه آنان را با رتبه اداري در رديف ساير كاركن ان اداري دادگستري به كار گمارد.[4]

2- تحول تدريجي قوانين 

پس از تلاش هاي فراواني كه صورت گرفت شاهد اين هستيم كه جهت­گيري قوانين تغيير كرد:

طبق تبصره 5 قانون اصلاح مقررات مربوط به طلاق مصوب 1371،  نيز مجمع تشخيص مصلحت نظام مقرر نمود كه «دادگاه مدني خاص مي تواند از بين بانوان واجد شرايط قانون شرايط انتخاب قضات،  مشاور زن داشته باشد.»

همچنين به موجب قانون اصلاح تبصره 5 قانون الحاق 5 تبصره به قانون شرايط انتخاب قضات دادگستري مصوب 1374،«رئيس قوه قضائيه مي­تواندبانواني را هم كه واجد شرايط انتخاب قضات دادگتري مصوب 1361 مي­باشند با پايه قضايي جهت تصدي پست­هاي مشاور ديوان عدالت اداري،  دادگاه هاي مدني خاص،  قاضي تحقيق و دفاتر مطالعه حقوقي و تدوين قوانين دادگستري و ادارة سرپرستي صغار و مستشاري اداره حقوقي و ساير اداراتي كه داراي پست قضايي هستند، استخدام نمايد»

طبق تبصره 3 قانون اختصاصي تعدادي از دادگاههاي موجود به دادگاههاي موضوع اصل 21 قانون اساسي مصوب 1376،«هر دادگاه خانواده حتي­المقدور با حضور مشاور قضايي زن شروع به رسيدگي نموده و احكام پس از مشاوره با مشاوران قضايي زن صادر خواهد شد.»

نهايتا در ماده 7 قانون اصلاح پاره­اي از مواد قانون تشكيل دادگاههاي عمومي و انقلاب مصوب 1381 آمده است،«دادگاههاي خانواده حتي­المقدور با حضور مشاور قضايي زن كه داراي  پايه قضايي باشد اقدام به رسيدگي نموده و نظر مشورتي آنان قبل از صدور حكم توسط رئيس دادگاه اخذ خواهد شد.»

اين تغيير و تحولات مي­تواند نشانگر تغيير اساسي ديدگاه مسئولين قضايي كشور نسبت به قضاوت زنان باشد.لازم به ذكر است كه مشاوران قضايي زن هر چند در انشاء راي و ساختن آن نقش دارند اما در امضا و تاييد نهايي آن فاقد نقش مي­باشند.[5]



[1] كريمي، مظفري،نگرشي نو به ادله ناظر به قضاوت زنان در فقه اماميه حقوق موضوعه ايران،ش2،1387،صص39-40

[2] عبادي، شيرين، حقوق زن، كتابخانه گنج دانش، چ اول ، 1381،ص38

[3] مهرپور، حسين، مباحثي از حقوق زن، انتشارات اطلاعات، چاپ اول،1379،ص315

[4] عبادي، شيرين، حقوق زن، كتابخانه گنج دانش، چاپ اول.1381،ص41

[5] مولاوردي، شهيندوخت، درآمدي بر جايگاه و حقوق زنان در قوانين ايران، ناشر: حقوقدان، دانش نگار ،چاپ اول، 1387،صص172-173

 

متن كامل اين پايان نامه مقطه ارشد در سايت :
40y.ir


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۳ شهريور ۱۳۹۷ساعت: ۰۸:۴۵:۱۹ توسط:ريس موضوع:

پايان نامه جايگاه زن در قوانين كيفري


4-6- جايگاه زن در قوانين كيفري

4-6-1- شهادت زن

يكي از نكات قابل توجه در قانون مجازات اسلامي، ارزش قضايي شهادت زن است.

شهادت زنان در قانون مجازات اسلامي و در دعاوي كيفري دو حالت دارد:

1-مطابق مقررات قانون مجازات اسلامي در مواردي شهادت زنان به طور كلي پذيرفته نيست يعني اگر هم به شهادت مردي ضميمه شود باز هم قاضي دادگاه حق پذيرفتن آن را ندارد، از اين قبيل است اثبات جرم لواط. (ماده 119 قانون مجازات اسلامي) مقرر داشته است:«شهادت زنان به تنهايي يا به ضميمه مرد،  لواط را ثابت نمي­كند»

مورد ديگر مساحقه است(ماده 128 همان قانون) مقرر مي­دارد: «راه­هاي ثبوت مساحقه در دادگاه همان راه­هاي ثبوت لواط است.» در حالي كه اين جرم خاص زنان است و معمولا در اماكني كه مردي وجود نداشته باشد اتفاق مي­افتد، حال چگونه ممكن است شهادت كسي را كه با چشمان خود واقعه­اي را ناظر بوده و به خاطر رعايت اصول اخلاقي به دادگاه مي­رود تا هر چه را كه مي­داند بيان كند صرفا به دليل زن بودن، حرفش را قبول نكنيم؟

همچنين در مورد قوادي(جمع و مرتبط كردن دو نفر يا بيشتر براي زنا يا لواط)شهادت زنان پذيرفته نيست(ماده 137 ق . م . ا) مقرر مي­دارد:«قوادي با شهادت دو مرد عادل ثابت مي­شود.»

جرم ديگري كه زنان حق اداي شهادت بر وقوعش را ندارند قذف است (نسبت دادن زنا يا لواط به شخص ديگري)(ماده153 ق . م . ا) اثبات جرم شرب خمر(ماده 170 همان قانون) جرم محاربه و افساد­في الارض(بند ب ماده 189  همان قانون)سرقت موجب حد( بند اول ماده 199 همان قانون) ودر مورد قسامه

ماده 248 قانون مجازات اسلامي مقرر داشته است: «در موارد لوث،  قتل عمد با 50 قسم ثابت مي‌شود و قسم خورندگان بايد از خويشان و بستگان نسبي مدعي باشند و در مورد آنها رجوليت شرط است».
مقنن در تبصره2 ماده فوق­الذكر تاكيد مي­كند‌ چنانچه تعداد قسم خورندگان كمتر از 50 نفرباشند،  هر يك از قسم خورندگان مرد مي‌تواند بيش از 50 قسم بخورد،  به نحوي كه 50 قسم كامل شود.
به اين ترتيب مرد مي­تواند 50 بار قسم بخورد و قسم او قاطع دعوا است ام 50 زن حق قسم خوردن را ندارند و در اين حالت به تجويز تبصره 3 ماده فوق­الذكر چنانچه هيچ مردي از خويشان و بستگان مدعي براي قسامه وجود نداشته باشد،  مدعي مي‌تواند 50 قسم بخورد؛ هر چند زن باشد.

2- «در مواردي زن حق شهادت دارد اما شهادت دو زن معادل با شهادت يك مرد است ماده 74 قانون مجازات اسلامي مقرر مي­دارد:« زنا چه موجب حد جلد باشد و چه موجب حد رجم، با شهادت چهار مرد عادل يا سه مرد عادل و دو زن عادل ثابت مي­شود.» نكته جالب توجه آن است كه چون شخصيت حقوقي زن به عنوان يك انسان كامل قابل قبول نيست بنابراين اگر در موردي چند زن كه از وقوع زنا مطلع هستند بخواهند شهادت دهند يعني به وظيفه ديني و اخلاقي خود عمل كرده و آنچه را كه مي­دانند در محضر دادگاه  بيان نمايند نه تنها حرف آنها قابل قبول نبوده دادگاه حق ندارد به آن ترتيب اثر دهد بلكه قانون آنان را مجازات هم مي­كند.

ماده76 قانون مجازات اسلامي مقرر داشته است:«شهادت زنان به تنهايي يا به انضمام شهادت يك مرد عادل زنا را ثابت نمي­كندبلكه در مورد شهود مذكور حد قذف طبق احكام قذف جاري مي­شود.»

بنابراين اگر ده زن عادل و مسلمان شاهد باشند كه مردي وارد منزلي شده و پس از سرقت اموال،  به زن صاحب خانه تجاوز كند و آنان به خاطر وجدان و اجراي دستور قرآن كريم كه مي­فرمايد«ولاتكتموا الشهاده-» به دادگاه بروند و شهادت بدهند،  نه تنها با شهادت آنان جرم ثابت نمي­شود و مجرم را مجازات نمي­كنند بلكه حتي شهود را به حد قذف محكوم مي­كنند.»

«گفتني است كه به غير از دعاوي كيفري، در دعوي مدني(حقوقي) نيز چنين تبعيضي مشاهده مي­شود. ماده 230 قانون آيين دادرسي مدني دادگاههاي عمومي و انقلاب مصوب 21/1/1379،  در مورد تعداد و جنسيت شهود در دعاوي مدني به ترتيب زير تعيين تكليف كرده است:

الف- اصل طلاق و اقسام آن و رجوع در طلاق و نيز در دعاوي غير مالي، از قبيل مسلمان بودن،  بلوغ،  جرح و تعديل،  عفو از قصاص،  وكالت در وصيت با گواهي دو مرد، دعوا قابل اسقاط است.

ب-دعاوي مالي يا آنچه كه مقصود از آن مال باشد، از قبيل دين، ثمن مبيع، معاملات، وقف، اجاره،  وصيت به نفع مدعي، غصب، جنايات خطئي و شبه عمد كه موجب ديه است، با گواهي دو مرد، دعوا قابل اثبات است.

ج- دعاوي كه اطلاع بر آنها معمولا در اختيار زنان است، از قبيل ولادت، رضاع،  بكارت، عيوب دروني زنان، با گواهي چهار زن، دو مرد يا يك مرد و دو زن قابل اثبات است.

د- اصل نكاح با گواهي دو مرد و يا يك مرد و دو زن عدم شناسايي برابر شخصيت حقوقي زن فقط ناظر به شهادت نيست بلكه به موردي هم كه زن به عنوان متخصص و يا به تعبير قانون«خبره» اظهار نظر مي­كند سرايت مي­نمايد مثلا شهادت دو چشم پزشك زن را معادل يك چشم پزشك مرد مي­داند.(ماده457 قانون مجازات اسلامي).[1]

4-6-2- قضاوت زن 

عموم فقهيان اماميه مرد بودن به عنوان يكي از شرايط اثباتي جهت تصدي منصب قضاوت ياد كرده­اند و در مقابل زنان را شايسته قضاوت نمي­دانند. بنابراين مي­توان اين نظر را نظر اجماعي فقهيان دانست،  در حالي كه از زمان علامه حلي(م726 ه. ق) اجماع در رديف ديگر دليلها قرار گرفته و اتفاق نظر فقيهاني كه از نيمه دوم قرن پنجم تا اواخرقرن هفتم مي­زيسته­اند به عنوان دليل مستقل بر ناروايي قضاوت زنان مطرح گرديده و تا زمان حاضر ادامه دارد؛زيرا فقيهان نزديك به دوره امامان تنها از دو شرط بنيادي و اساسي مصرح در آيات و روايات(عدالت و علم) ياد كردهاند،  ولي با گذشت زمان و همسو با گسترش و تغيير روزگار،  شرح و بسط احكام مختلف فقهي و از جمله باب قضا،  فقيهان شرايط ديگر را اندك اندك براي قاضي برشمردند و بدين ترتيب برخي از شرايط قاضي بر پايه برداشتهاي فقيهان وارد فقه گشت.

برخي فقيهان نيز كه درباره­ي شرايط قاضي سخن گفته­اند،  به شرط مرد بودن قاضي نپرداخته­اند؛ مانند شيخ طوسي در كتاب«نهايه» بنابراين از نبودن اين شرط در كتاب«نهايه» مي­توان دريافت كه اين شرط در زمان امامان وجود نداشته است؛زيرا كتاب«نهايه»يك كتاب فقهي روايي است و شيخ طوسي، روايات پيشوايان را به عنوان فتوا در اين كتاب گنجانده است. ازاين رو مي­توان گفت كه اين شرط،  برداشت و استنباط پيروان شيخ بوده كه فقيهان پس از شيخ به پيروي از او در كتب خود آورده­اند زيرا در تاريخ فقه شيعه،  دوره پس از شيخ طوسي به عصر مقلده معروف است كه در فقيهان اين دوره كمتر به تفقه و اجتهاد مي­پرداختند و صرفاً به بيان آراء شيخ طوسي بسنده مي­كردند.در نتيجه بعيد نيست كه شرط مرد بودن قاضي نيز از همين دوره از فقه اهل سنت به فقه شيعه راه يافته باشد؛زيرا فقه شيعه خاستگاهي سني داردبه هر روي پس از شيخ طوسي،  شرط مرد بودن همواره از شرايط قاضي دانسته شده است و حتي شهيد ثاني عمده­ي شرايط و از جمله شرط مرد بودن قاضي را اجماعي مي­داند.همين ادعاي اجماع شهيد ثاني، مستند فتواي فقيهان پس از او قرار مي­گيرد در حالي كه فقيه اخباري ملا محمد تقي مجلسي نه تنها مرد بودن را شرط تصدي منصب قضا ندانسته است، بلكه صراحتاً از احراز مقام قضا از سوي زنان دفاع مي­كند.

بالأخره در ميان فقيهان معاصر آيت-الله صانعي،  ادله­ي ممنوعيت زنان از قضاوت را مخدوش دانسته­اند؛

صريحاً و به طور مطلق قضاوت زنان را نافذ مي­داند.

نتيجه اين كه اولاً شرط مرد بودن قاضي در فتاواي فقيهان نزديك به عصر ائمه و متقدمان وجود نداشته است و از دوره­ي شيخ طوسي كم كم در كتب فقهي مطرح مي­شود و بنابراين تحقق اجماع در ميان فقيهان درباره ممنوعيت زنان از قضاوت دشوار و غيرممكن است حجيت اجماع در شيعه به دليل كاشف بودن از قول معصوم است و بنابراين اجماع طريقيت دارد. پس اجماع مذكور اجماع اصطلاحي نيست كه كاشف از قول معصوم باشد.[2]

اجتهاد نيز بايد با توجه به عوامل زماني و مكاني در بستر جامعه متحول گردد بنابراين لازمه انفتاح باب اجتهاد آگاهي به شرايط و مقتضيات زمان است كه خود پويايي فقه شيعي را تضمين نمايد.



[1] عبادي،شيرين، «حقوق زن در قوانين ايران»، تهران :گنج دانش،چاپ اول، 1381،صص79-81

[2] پور­اسماعيلي،صادقي،نقد نظريه ممنوعيت قضاوت زنان از منظر فلسفه فقه،ش36،1393،صص53-55

متن كامل در سايت   40y.ir


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۳ شهريور ۱۳۹۷ساعت: ۰۸:۴۴:۱۴ توسط:ريس موضوع:

نگهداري و تربيت اطفال(حضانت) -پايان نامه


 

نگهداري و تربيت اطفال(حضانت)

 

حضانت در لغت و اصطلاح

«كلمه حضانت(به فتح و كسر حاء) در لغت به معناي نگهداري است.معني اصطلاحي آن نيز از معني لغوي دور نيفتاده است.قانون مدني اين كلمه را تعريف نكرده، ليكن بعضي از فقهاي اماميه در تعريف آن چنين گفته­اند: «حضانت عبارتست از ولايت وسلطنت بر تربيت و متعلقات آن از قبيل نگهداري كودك، گذاردن او در بستر،  سرمه كشيدن،  پاكيزه كردن، »

 به تعبير ديگر مي­توان گفت: حضانت نگهداشتن طفل، مواظبت و مراقبت او و تنظيم روابط او با خارج است،  با رعايت حق ملاقات كه براي خويشان نزديك طفل شناخته شده است.بنابراين حضانت بيشتر ناظر به حمايت جسمي از كودك است، هر چند كه حمايت روحي و اخلاقي طفل نيز در اين نهاد حقوقي، هم در حقوق اسلام و هم در حقوق جديد ايران، منظور بوده است.بنابراين آيا مي­توان با تكيه بر مصلحت انديشي و با در نظر گرفتن مقتضيات زمان و مكان، به نوعي بازنگري در قوانين حضانت كودكان دست زد؟

 

4-5-6-2-1- حق مادر در حضانت درفقه و قانون مدني

مسئله­ي حضانت و اولويت براي نگهداري و سرپرستي طفل در زمان جدايي پدر و مادر بيشتر نمود پيدا  مي­كند. واگذاشتن حضانت كودك به مادر در سالهاي نخستين زندگي امري طبيعي و منطقي است، چه مهرباني و از خود گذشتگي مادر و مراقبت و مواظبت او از طفل از هر كسي بيشتر است و كودك در اين سنين به مادر بيش از هر شخص ديگري نيازمند است. بعد از رسيدن پسر به سن دو سال تمام و رسيدن دختر به هفت سال تمام اولويت در امر حضانت،  بنابر آنچه بيشتر فقهاي اماميه گفته­اند،  با پدر خواهد بود. قانون مدني در اين زمينه از قول مشهور فقهاي اماميه پيروي كرده،  مي­گويد: «براي نگهداري طفل مادر تا دو سال از تاريخ ولادت او ولايت خواهد داشت. پس از انقضاي اين مدت حضانت با پدر است، مگر نسبت به اطفال اناث كه تا سال هفتم حضانت آنها با مادر خواهد بود».(ماده 1169ق.م)فرق گذاشتن بين پدر و مادر در امر حضانت را چنين توجيه كرده­اند كه در خانواده ايراني شوهر رئيس خانواده و داراي ولايت قهري نسبت به اطفال خود است؛ از اين رو جز در سالهاي نخستين زندگي كه طفل احتياج بيشتري به مواظبت و مراقبت مادر دارد، بايد نگهداري او به پدر واگذار شود.به نظر مي­رسد كه مهمترين حكمت حضانت را بايد حمايت از طفل با رعايت مصلحت او دانست در حالي كه اولويت مادر تا سن دوسالگي در مورد پسر با واقعيت­هاي جامعه امروز و مصلحت طفل سازگار نيست.[1] بنابراين بر اساس قانون سابق مادر در حضانت فرزند پسر تا دو سالگي و فرزند دختر تا ۷ سالگي بر پدر مقدم بود. نزاع والدين متاركه كرده در صحن دادگاهها براي گرفتن حق حضانت و سرپرستي اطفال كه تسليم پسر دو ساله و دختر هفت ساله را به پدر غير عادلانه تصور مي­كردند.كه در پي تلاشهاي انديشمندان و محققان حوزه­ي حقوق كودكان و زنان، مجمع تشخيص مصلحت نظام در سال ۱۳۸۲ مقررات مربوط به اين حوزه را اصلاح كرد. به طوريكه به موجب مادّه­ي 1169 قانون مدني اصلاحي 8/9/1382 مجمع تشخيص مصلحت نظام مقرر گرديد: «براي حضانت و نگهداري طفل كه ابوين او جدا از يكديگر زندگي  مي­كنند، مادر تا7 سالگي اولويت دارد و پس از آن با پدر است».تبصره: «بعد از 7 سالگي در صورت حدوث اختلاف،  حضانت طفل با رعايت مصلحت كودك به تشخيص دادگاه مي­باشد.

بر اساس متون فقهي در صورت جدايي پدر و مادر صاحب فرزند شيرخوار تا زماني كه كودك از شير گرفته نشده باشد،  مادر در مراقبت ازكودك نسبت به پدر اولويت دارد، كودك از شير،  گرچه نگهداري و اداره­ي زندگي كودك همچنان وظيفه­ي اصلي پدر است،  ولي شارع مقدس اسلام به مادر اين حق را مي­دهد كه پس از هفت سالگي چنانچه مايل باشد تا هفت سالگي اين وظيفه را بر دوش بگيرد،  بدون اينكه

در اين حكم تفاوتي ميان پسر و دختر باشد».[2]

«مستند سخن فقها روايت ايوب بن نوح است« كتب اليه بعض اصحابه انّه كانت لي امراه و لي منها ولد و خليت سبيلها،  فكتب عليه السلام يبلغ سبع الاّ ان تشاء المراه»؛«يكي از ياران به حضرت عليه السلام نوشت: زني دارم و از او فرزندي،  او را رها كرده­ام، حضرت عليه­السلام نوشت: زن سزاوارتر است به كودك خود تا هفت سال،  مگر اينكه خودش جز اين بخواهد».[3] اين روايت دلالت بر اولويت مادر نسبت به كودك تا هفت سالگي دارد»

همان طور كه اشاره شد،  ماده 1169 قبلي توجه چنداني به مصلحت كودك و واقعيت­هاي اجتماعي نداشته،  ولي در ماده اصلاحي موارد مذكور مورد توجه قرار گرفته است؛

 زيرا اولا-ماده اصلاحي سن اولويت مادر در نگهداري پسر را افزايش داده و تفاوت ميان پسر و دختررا در حضانت طفل تا سن هفت سالگي از بين برده است. سن هفت سالگي در تعيين اولويت مادر،  در نگهداري كودك،  چه پسر باشد چه دختر، سن مناسبي به نظر مي­رسد[4].

ثانيا-بعد از هفت سالگي به منظور حمايت از كودك و رعايت مصلحت وي در صورت بروز اختلاف بين ابوين در زمينه حضانت، دادگاه، به هر ترتيب كه تشخيص دهد، با رعايت مصلحت كودك، تصميم خواهد گرفت.[5]

 

4-5-6-2-2- مانع بودن ازدواج مادر در حضانت طفل

از موانع حضانت ازدواج مجدّد زن مي­باشد. بنابر مشهور فقها يكي از شرايط مادر براي حضانت طفل ازدواج نكردن او در خلال مدت حضانت است.[6] قانونگذار در مادّه­ي 1170ق.م مقرر داشته هرگاه پس از طلاق،  مادر عهده­دار حضانت طفل خود باشد و در اين دوره شوهر ديگري انتخاب كند،  حق حضانت او ساقط و حضانت با پدر خواهد بود»به عبارت ديگر شوهركردن مادرحق تقدم او را نسبت به پدر از بين مي­برد،  البته در صورت فوت پدر، در هر حال حضانت با مادر است

و شوهر كردن در آن اثر ندارد. ملاحظه مي­شود كه ازدواج مجدّد زني كه از همسراول خود فرزنداني دارد، موجب سلب حضانت وي از فرزندانش مي­شود بنا به نظر برخي قانونِ ازدواج نكردن مادر حين حضانت به جهت رعايت مصالح طفل است، حال اين سؤال مطرح مي­شود كه چگونه آثارسوء وجود ناپدري در قانون در نظر گرفته شده است،  ولي آثار سوء حضور نامادري در نظر گرفته نشده است؟ در صورتي كه بنا بر گزارشهاي رسيده موارد بدرفتاري نامادري در ازدواجهاي دوم، بسيار بيشتر از موارد بدرفتاري ناپدري است.[7] 

«قانونگذار بايد مصلحت همه جانبه­ي افراد را در نظر گيرد به نحوي كه زن و مرد دچار عسروحرج و ضررنشوند. براي مثال زني كه شوهرش مفقود شده است بايد 10سال صبرو تمايلات جواني خود را مهار كند تا بتواند حكم فوت فرضي بگيرد و دوباره شوهر كند يا 5 سال صبر كند تا حكم طلاق گرفته و زندگي مجدّدي را تشيكل دهداين در حالي است كه اگر زن بخواهد دوباره ازدواج كند بايد خود را براي ضربه­ي سهمگين عاطفي دوري از فرزندان وساقط شدن حق حضانتش بر اطفال آماده كند ملاحظه مي­شود كه مواد قانون مدني در اين باره،  به گونه­اي است كه انجام دادن و انجام ندادن آنها هر يك به شكلي براي طفل و زن مشكلاتي را ايجاد مي­كند؛ از يك طرف،  طفل به مادر نياز بيشتري دارد و اگر با مادرخود زندگي نكند،  از لحاظ رواني دچار اختلال خواهد شد. از طرف ديگر، به موجب اين قانون زنان در بسياري موارد مجبورند از ازدواج مجدّد چشم پوشيده و مشكلات ناشي از اين چشم­پوشي را تحمل كنند. بنابراين با توجه به نارسايي قوانين در اين باره و ناديده گرفتن مصلحت طفل و عواطف مادردر اين مورد،  تأمل و تعمق بيشتر و ارائه­ي طرحي جديد نياز است؛ براي مثال بايد حد تعادل رعايت حق مادر و فرزند و مصالح عاليه هر دو به تشخيص كارشناس در دادگاه باشد»[8]

اين دليل نمي­تواند مانع برعهده گرفتن حضانت كودك باشد، كه با ازدواج كردن مادر، مادر موظف است تمام وقت خود را صرف شوهر و برآوردن حقوق او كند و بالطبع ديگر قادرنخواهد بود كه به وظايف مادري خود در نگهداري از كودكش عمل كند.[9]زيرا حقوق شوهر به گون­هاي نيست كه مانع انجام دادن ساير وظايف زن باشد، به خصوص در مواردي كه مادر با اجازه و رضايت شوهردوم اين كار را انجام دهد.[10] بنابراين مانع بودن ازدواج زن در حضانت كودك به نوعي مخدوش و مشكل است با تبيين چند دليل متقاعد خواهد شد كه بهتراست مطلق ازدواج را مانع ندانسته بلكه با احراز شرايط ديگري حق حضانت هركدام از زن و مرد، خواه مجرد يا مزدوج،  سلب شود. اين دلايل به شرح زير است:

آيات: مهمترين دليل بر اين نظر«لاتضار والده بولدها ولامولودٌ له بولده»؛« به زن به واسطه­ي فرزندش ضرر رسانده نمي­شود و به مرد به واسطه­ي فرزندش ضرر رسانده نمي­شود»[11] اين آيه در مقام بيان حرمت در تنگنا قرار دادن مادر يا پدر به وسيله­ي حضانت طفل مي­باشد، منظور اين است نبايد به بهانه­ي فرزند آنها را تحت فشار قرار داد در واقع محروم كردن هر يك از والدين از حقشان،  نوعي اذيت و آزار آنها و به حكم آيه حرام است لذا با توجه به اين آيه صحيح نيست.

قاعده­ي لاحرج و لاضرر: بي شك دليل نفي عسروحرج و لاضرر از احكام ثانويه بوده و بر ادله احكام اوليه حكومت دارد،  بنابراين هر حكمي از احكام اوليه­ي اسلام براي مكلفّ ضرر داشته باشد يا موجب عسروحرج وي شود، با اين دو دليل رفع مي­شود، لذا با استناد به اين دلايل، اطلاقات وعمومات تخصيص پذير است و در صورتي كه دوام زندگي زناشويي،  زوجه را مبتلا به عسروحرج كرده يا موجب ضرر و زيان براي زن يا كودك شود، احكام اوليه با ادله­ي لاحرج و لاضرر برداشته م يشود. بنابراين اگر جدا كردن كودك با وجود محدوديت مادر براي حضانت فرزند در قانون مدني و فقه در صورت ازدواج مجدّد، موجبات حرج و زيان براي طرفين را پيش بياورد با رجوع به احكام ثانويه و احراز آن توسط دادگاه قابل رفع است. به عبارت ديگر رعايت غبطه و مصلحت مادر و كودك و عدم جواز ورود ضرر به آنان مقتضي آن است كه شرايط به گونه­اي مهيا شود كه مادر به دليل فشارهاي روحي ناشي از ترك فرزند، مجبور به ترك تشكيل خانواده و ضرر زدن به خود نشود.[12]

در حالي كه با عنايت به قوانين موضوعه در اين باره، ازدواج مجدّد زني كه از همسر اول خود فرزنداني دارد،  موجب سلب حضانت وي از فرزندانش مي­شود، لذا زن براي از دست ندادن حضانت فرزندانش مجبور است خود را از تشيكل زندگي دوباره محروم كند. اين وضعيت گاهي اوقات موجب اثرات جبران ناپذير رواني، اجتماعي و اقتصادي در زن است. در صورتيكه ازدواج مجدّد مردِ مطلّق صاحب فرزند موجب سلب حضانت از وي نمي­شود.بنابراين نبايد صرف ازدواج مادر جواز سقوط حضانت او شود با توجه به دلايل مذكور و همچنين اوضاع و احوال خاصي كه بروضعيت كودك و والدين حاكم بوده و ازهمه مهمتر حفظ مصلحت ومنافع كودك،  كه بر هر امر ديگري در بحث حضانت رجحان دارد،  پيشنهاد مي­شود عبارتي كه در مادّه­ي 1170 قانون مدني به آن اشاره شده است: «....يابه ديگري شوهر كند حق حضانت با پدر خواهد بود» از اين مادّه­ي قانوني حذف شده و در صورت ازدواج مجدّد هريك از طرفين، اعمّ از مرد و زن، در صورت ادعاي بي­صلاحيتي حاضن از طرف ديگر يا هركس ديگر دادگاه رسيدگي كرده و در صورت احراز اين موضوع با استناد به مادّه­ي 1173ق.م رأي به صالح نبودن مادر يا پدر صادر كند. بنابراين صرف ازدواج زن يا مرد دليلي بر بي­صلاحيتي او نخواهد بود، بلكه در صورت ازدواج كردن يا ازدواج نكردن ايشان نيز مصلحت طفل اقتضاي هر حكمي را داشته باشد به همان عمل خواهد شد. به نظر مي­رسد اين وضعيت با مصلحت كودك سازگاري بيشتري داشته باشد. به اين ترتيب با حذف اين عبارت از مادّه­ي مذكور گام ديگري در جهت حمايت از حقوق مادر و كودك برداشته خواهد شد تا كودك زماني را كه نيازمند مهر و عطوفت و تربيت مادري است تحت سرپرستي مادر قرار گيرد و از طرف ديگر نيز مادر به خاطر حضانت فرزندش از حقوق مسلم خود چشم­پوشي نكند.[13]



[1] صفايي، امامي،مختصر حقوق خانواده،1387،صص48-49و344

[2] العاملي، مسالك الافهام ،قم، اسلامي ،1413،ج8،صص421-422

[3] قمي، من لايحضره الفقيه، قم، مدرسين ،1404،ص435،ش4505

[4] موسوي بجنوردي،بررسي حق حضانت فرزندان از نگاه قانون مدني و فقه، مجموعه مقالات فقهي،حقوقي و اجتماعي ، تهران پژوهشكده امام خميني،1381،ص48

[5] صفايي، امامي، مختصر حقوق خانواده، تهران:نشر ميزان،1387،ص350

[6] العاملي ،مسالك الافهام،قم، اسلامي ،1413،ج8،ص424

[7] رهبر، سعادت، ازدواج مجدّد زن و حق حضانت فرزند، فصلنامه شوراي فرهنگي اجتماعي زنان ،سال چهاردم،ش54 ،1390،صص73-74

[8] همان ، ص75-76

[9] العاملي، مسالك الافهام،،قم، اسلامي،1413،ج8،ص424

[10] نجفي، جواهرالكلام في شرح شرايع الاسلام، بيروت دارالاحياءالتراث العربي،1981م ،ج31،ص290

[11] بقره/233

[12] رهبر، سعادت، ازدواج مجدّد زن و حق حضانت فرزند، فصلنامه شوراي فرهنگي اجتماعي زنان ، سال چهاردم،شماره54،1390،ص79-80

[13] همان ،صص59و84-85

 

 

متن كامل در سايت   40y.ir


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۳ شهريور ۱۳۹۷ساعت: ۰۸:۴۳:۱۸ توسط:ريس موضوع:

اسلام وتجدد زندگي


اسلام وتجدد زندگي

«موضوع مذهب و پيشرفت از موضوعاتي است كه بيشتر و بيشتر از آنكه براي ما مسلمانان مطرح شود براي پيروان صاحب مذاهب مطرح بوده است.بسياري از روشنفكران جهان فقط از آن جهت مذهب را ترك كرده­اند كه فكر مي­كردند ميان مذهب وتجدد زندگي ناسازگاري است فكر مي­كردند لازمه دينداري توقف وسكون ومبارزه با تحرك وتحول است وبه عبارت ديگر خاصيت مذهب را ثبات و يك نواختي وحفظ شكلها وصورتهاي موجود مي­دانسته­اند ...قوانين در زمينه احتياجات وضع مي­شود و احتياجات اجتماعي بشر ثابت و يكنواخت نيست .پس قوانين اجتماعي نيز نمي­تواند ثابت و يكنواخت باشد.»

 يكي از جنبه­هاي اعجازآميز دين مبين اسلام كه هر مسلمان فهميده و دانشمندي از آن احساس غرور و افتخار مي­كند اين است كه اسلام براي احتياجات ثابت، قوانين ثابت و براي احتياجات متغير، وضع ناثابت ومتغيردر نظر گرفته است.پاره­اي از احتياجات چه در زمينه فردي و شخصي و چه در زمينه­هاي عمومي و اجتماعي كه وضع ثابتي دارد؛ در همه زمانها يكسان است.آن نظامي كه بشر بايد به غرائز خود بدهد و آن نظامي كه بايد به اجتماع خود بدهد از نظر اصول، كليات در همه زمانها يكسان است.

قسمتي ديگر از احتياجات بشر احتياجات متغيري است و قوانين متغيرو ناثابتي را ايجاب مي­كند، اسلام درباره اين احتياجات متغيير وضع متغيري در نظرگرفته است از اين راه كه اوضاع متغير را با اصول ثابتي مربوط كرده است و آن اصول ثابت در هر وضع متغيري قانون فرعي خاصي را به وجود مي­آورد.

«قرآن جامعه اسلامي را به گياهي كه در حال رشد است تشبيه مي­كند .قوانين دنيوي اديان بايد حالت نرمش و انعطاف داشته و با پيشرفت علم و دانش وتوسعه تمدن هماهنگ و سازگار باشد و اين قبيل نرمش­ها وانعطاف و قابل تطبيق به اقتضاي زمان بودن نه تنها بر خلاف تعاليم عاليه اسلام نيست بلكه مطابق روح آن

 مي­باشد».[1]

چون مقتضاي زمان درحال تغييرو دگرگوني است و هرزماني قانون نويني را ايجاب مي­كند وقوانين مدني و اجتماعي اسلام متناسب است با زندگي ساده عرب جاهليت و غالبا عين رسوم و عادات عرب جاهلي است و با زمان حاضر تطبيق نمي­كند، پس امروزه بايد قوانين ديگري  به جاي آنها وضع شود .

 اقتضاي زمان، يعني: پيش آمدها وپديدها و امور رايج زمان تبعيت انسان از اين مقتضيات به اين معناست كه در هر زماني هر چه كه پيدا شد، چون پديده قرن است ونسبت به گذشته جديد مي­باشد بايد از آن پيروي كرد و اين معناي تجدد و پيشرفت است.[2] اين انسان است كه به مصداق «و خلق الانسان ضعيفا" " زندگيش از صفرشروع شده و بسوي بي­نهايت پيش مي­رود.براي حيوانات، مقتضيات هميشه يك جور است.اقتضاهاي زمان زندگي .براي آنها تجدد و نوپرستي معني ندارد. علم براي آنها هر روز كشف تازه­اي نمي­كند و اوضاع آنها را دگرگون نمي­سازد چون با غريزه زندگي مي­كنند نه با عقل، اما انسان: زندگي اجتماعي انسان دائما دستخوش تغيير و تحول است.ودر هر قرني دنيا براي انسان عوض مي­شود.راز اشرف مخلوقات بودن انسان هم در همين جاست.زيرا او با عقل زندگي مي­كند نه با غريزه.[3]



[1] مطهري،  نظام حقوق زن در اسلام، انتشارات صدرا، چ 46، 1386، ص91و104

[2] اخوان كاظمي، بهرام، امام خميني و مقوله نو­آوري در فقه سياسي، ش سوم، 1387، ص19

[3] مطهري،  نظام حقوق زن در اسلام،  انتشارات صدرا، چ 46، 1386، صص 94-95


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۳ شهريور ۱۳۹۷ساعت: ۰۸:۰۴:۳۸ توسط:ريس موضوع:

ماهيت خودكارآمدي :


 مفهوم خودكارآمدي توسط بندورا در سال 1997 به عنوان عنصري گمشده در نظريه يادگيري ، مطرح شده است . بندورا يكي از تعيين كننده هاي رفتار را خودكارآمدي مي داند . خودكارآمدي را يكي از فرايندهاي شناختي مي داند كه ما از طريق آن بسياري از رفتارهاي اجتماعي خود و بسياري ازخصوصيات شخصي را گسترش مي دهيم . بندورا (1986) اين نظريه را درمورد كنش وري هاي آدميان كه در آن نقش باورهاي خود در شناخت ، انگيزش ورفتار آدمي برجسته است ، مطرح نمود. بندورا معتقد است كه افراد يك نظام خود را مي پروراند كه آنها را قادر مي سازد تا به تفكرات ، احساسات و اعمالشان كنترل داشته باشند ، كه به همراه ساير عوامل شناختي- اجتماعي در ارتقاي موفقيت وظرفيت كنترل فرايندهاي تفكر ، انگيزش وعمل از مشخصه هاي متمايز كننده آدمي از ديگر موجودات است  بندورا معتقد است كه آدميان نه بوسيله مكانيزم هاي دروني هدايت مي شود و نه بوسيله رويدادهاي بيروني بلكه كنش وري هاي شناختي بر حسب تعامل بين عوامل تعيين كننده محيطي قابل تبيين هستند (پاجارس، 2007) .

تئوري خودكارآمدي بدين گونه است كه رفتارهاي اشخاص به اين بستگي دارد كه فرد باور داشته باشد كه مي تواند عمل خاصي را با موفقيت به انجام رساند. اين باورها دانش فرد است از نوع نيازهايش و چگونگي پاسخ بدانها همان شايستگي ادراكي اوست . با وجود اين چنين عاملي در درون فرد ، علائق در او به ظهور و بروز مي رسد و باعث رضايت خاطر او مي شود . با كسب مهارت ، افراد از استانداردهاي شغلي و خودكارآمدي بالاتر برخوردارخواهند شد. شدت اطمينان مردم به خودكارآمديشان معين مي كند كه آنها به آزمايش كنارآمدن با موقعيت هاي مشكل خواهند پرداخت يا نه ؟( بندورا، 1977) .

به نظر بندورا، تأثيربرداشت انسان از خودكارآمدي گسترده بوده و شامل موارد زير است :

1-     افراد به چه فعاليتهايي مي پردازند .

2-     چه مقدار از تلاشهاي خود را صرف يك موقعيت مشخص مي كنند .

3-     براي چه مدت درمقابل موانع ايستادگي مي كنند

4-     واكنشهاي هيجاني فرد به هنگام پيش بيني يك موقعيت يا هنگام انجام آن چگونه است .

بديهي است كه تفكر ، احساسات و رفتار انسان در موقعيتهايي كه به توانايي خود احساس اطمينان مي كند متفاوت ازرفتاروي درموقعيت هايي است كه درآن احساس عدم امنيت يا فقدان صلاحيت مي كند .


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۲ شهريور ۱۳۹۷ساعت: ۱۲:۱۴:۵۸ توسط:ريس موضوع:

ايجاد تغيير و خلاقيت و نو آوري لازمه بقا و موفقيت سازمان ها


 

ره آوردن تمدن كنوني انسان، سرعت و شدن دگرگوني ها و تغييرات در تمام زمينه ها اعم از اجتماعي، اقتصادي، صنعتي و ... است.

با توجه به اينكه سازمان هاي امروزي نيز در يك چنين محيطي به حيات خود ادامه مي دهند، ادامه حيات و همچنين كاميابي آنها مرهون توجه به اين تغييرات و ارائه پاسخ مناسب به آنها و تطبيق وضع خود با نيازهاي جديد محيط خود مي باشد. سازمان هاي آموزشي نيز از اين امر مستثني نبوده و ناچارند به نيازهاي جديد جوامع پاسخ هاي مقتضي را فراهم نموده و در اين راستا تغييرات لازم را اعمال نمايند لذا مجهز شدن به مهارت هاي مورد نياز ايجاد تغيير و تحول و همچنين خلاقيت و نو آوري براي مديران و همچنين كاركنان شان لازم و ضروري است.

 

برنامه ريزي و اجراي تغيير

براي مديريت موثر تغيير، رهبران بايد نه تنها مهارت كافي در تشخيص محيط داشته باشند.

بلكه بايد در اجراي موثر آن نيز از توانايي لازم برخوردار باشند.

1- تشخيص محيط: اولين و گاهي مهمترين مرحله هر تغيير تشخيص محيط است. مهارت تشخيص شامل موارد: تعيين الگوهاي موثر مشاهده و جمع آوري اطلاعات، و تعيين راههاي پردازش و تفسير داده ها مي باشد. در تشخيص محيط براي ايجاد تغيير مدير بايد كوشش كند موارد زير را در يابد:

الف- اكنون در يك وضعيت ويژه، واقعاً چه مي گذرد؟

ب- اگر هيچ تلاشي براي تغيير صورت نگيرد، در آينده نزديكي احتمالاً چه اتفاقي خواهد افتاد؟

ج- مردم دوست دارند در حالت ايده آل در اين وضعيت چه اتفاقي بيفتد؟

د- چه موانعي حركت از وضع واقعي موجود به وضع ايده ال را متوقف مي سازد؟

فرآيند تشخيص شامل موارد زيرين است.

1-1) تعيين ديدگاهي كه به وضعيت نگريسته ميشود (ديدگاه خود فرد- ديدگاه زير دستان- ديدگاه همكاران- ديدگاه سرپرستان)

2-1) تعيين هويت مسئله

3-1) تحليل

2- اجراي: اجرا در واقع ترجمه داد هاي تشخيص داده شده ، به اهداف، برنامه ها، استراتژي ها و رويه ها مي باشد. فرآيند اجرا شامل موارد زيرين است.

1-2) تعيين راه حل هاي بديل  و استراتژي هاي مناسب براي اجراي آنها براي كاهش تناقض ميان وضع موجود و وضع مطلوب.

2-2) پيش بيني نتايج احتمالي بكارگيري هر يك از استراتژي هاي بديل

3-2) انتخاب يك استراتژي خاص و اجراي آن. [1]



داود سلماني بهبود بازسازي سازمان جزوه درسي دانشكده مديريت دانشگاه تهران-1373 ص27-26[1]


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۲ شهريور ۱۳۹۷ساعت: ۱۰:۵۱:۰۳ توسط:ريس موضوع:

ديدگاه شناختي راچمن درباره وسواس


 

 

راچمن (1997، 1998، 2003) در تبيين ديدگاه شناختي خود درباره OCD، اشاره مي‌كند كه وسواس حاصل سوء‌تعبير فاجعه‌آميز فرد از اهميت افكار (تصاوير، تكانه‌ها) مزاحم خود است. در نتيجه OCD تا زماني كه سوء‌تعبيرها ادامه دارند به وقت خودش باقي خواهد ماند و در صورت تضعيف و يا حذف سوء‌تعبيرها وسواس نيز كاهش يافته يا از ميان خواهد رفت. راچمن (1993) معتقد بود كه همهٔ انسان‌ها هرازگاهي دچار افكار مزاحم مي شوند امّا اهميت و معنابخشي به اين افكار، آنها را بيش از پيش ناراحت‌كننده و عذاب‌آور كرده و نياز به خنثي‌سازي آنها را در فرد بيدار مي‌سازد. بنابراين محتواي افكار مزاحم از آن جهت اهميت دارد كه چنانچه در حوزه مسائل مهم براي فرد قرار گيرد، وي مي‌تواند محتواي افكار مزاحم را به لحاظ شخصي به خود مربوط و براي خود پراهميت بداند. به عنوان مثال، براي يك فرد بسيار مذهبي، افكار مزاحمي كه مستقيماً باورهاي اخلاقي و مذهبي وي را زير سؤال مي‌برند، از اهميت شخصي بسياري برخوردارند. راچمن (1997) براي تعريف اهميت شخصي معيارهايي ارائه داده كه مشخصاً در مورد افراد مبتلا به وسواس مذهبي – اخلاقي صدق مي‌كنند:

1-    محتواي فكر وسواسي براي فرد مهم است.

2-    محتواي فكر وسواسي براي وي اهميت شخصي دارد.

3-    شخص فكر وسواس گونه را با خود بيگانه و خودناهمخوان مي‌داند.

4-    فرد مي‌پندارد كه فكر وسواس‌گونه پيامدهاي بالقوه‌اي دربردارد.

5-    وي مي‌پندارد كه اين پيامدها جدي هستند.

به عنوان مثال، يك فرد مذهبي را در نظر بگيريد كه هنگام نماز افكار وسواس‌گونه كفرآميز تجربه مي‌كند و مي‌ترسد كه مشمول قهر و عذاب خداوند گردد. براي چنين شخصي هر 5 معيار ذكر شده در بالا صادق است.

راچمن (1997) به اين نكته اشاره مي‌كند كه ادغام فكر و عمل به‌ويژه براي افراد مذهبي مشكل‌آفرين است. مثلاً يك مادر مذهبي كه تصاوير مزاحم كشتن فرزندش را تجربه مي‌كند، نه‌تنها از داشتن چنين افكاري دچار هراس مي‌گردد، بلكه احساس گناه مي‌كند كه "در دلش  مرتكب قتل فرزندش شده" و در نتيجه در روز قيامت به لعن ابدي خداوند محكوم خواهد شد. بنابراين معاني اخلاقي/ مذهبي افكار مزاحم سبب تشديد فاجعه‌آميز ارزيابي‌هاي مربوطه مي‌گردند.

نظريه راچمن (1997، 1998، 2003) از آن جهت براي درك وسواس مذهبي – اخلاقي اهميت دارد كه توضيح مي‌دهد كه چگونه پيشينه مذهبي و فرهنگي فرد مي‌تواند زمينه‌ساز ارزيابي فاجعه‌آميز از افكار مزاحم گردد. در عين حال، اين نظريه با رد اين موضوع كه تنها مذهبي بودن سبب ابتلا به OCD مي‌گردد، از افتادن در دام تعميم‌هاي افراطي پرهيز مي‌كند. اين نظريه به برخي هنجارها و باورهاي مذهبي/ فرهنگي اشاره مي‌كند كه به اهميّت عدم اجراي فرايض اخلاقي/ مذهبي و پيامدهاي آن مربوطند. در اين‌گونه موارد، جدّيت پيامدها سبب تشديد معاني و ارزيابي‌هاي فاجعه‌آميز نسبت داده شده به افكار مزاحم مي‌گردد. به همين علّت است كه وسواس مذهبي – اخلاقي بيشتر در افرادي بروز مي‌كند كه در آنها باورهاي مذهبي نقش ويژه‌اي در تعيين اخلاقي بودن يا نبودن رفتارها و اعمال ذهني بازي مي‌كنند (راچمن و همكاران، 1995).

نظريه شناختي راچمن براي وسواس (1997، 1998، 2003) چهارچوبي مفهومي براي پژوهش‌هاي مرتبط با پديدآيي وسواس مذهبي – اخلاقي فراهم مي‌آورد. همانگونه كه پيش از اين نيز اشاره شد، عواملي كه فرد را براي ابتلا به وسواس آسيب‌پذير مي‌كنند عبارتند: از الف) معيارهاي اخلاقي بالا، ب) برخي سوگيري‌هاي شناختي، ج) افسردگي و د) اضطراب. با آنكه اشخاص مبتلا به وسواس مذهبي – اخلاقي معمولاً معيارهاي اخلاقي بالايي براي خود در نظر مي‌گيرند، چرا همهٔ افراد با ايمان مذهبي قوي به OCD مبتلا نمي‌گردند؟ پژوهش‌هاي روانشناسي تاكنون ارتباط سبب‌زايي مستمر و مستقيمي بين عقايد مذهبي قوي و OCD نيافته‌اند. به‌علاوه در مواردي كه چنين ارتباطي نشان داده شده (آبراموويتز و همكاران، 2002؛ راسين و كاستر، 2003) در همهٔ گروه‌هاي مذهبي صادق نبوده و تنها به گروه‌هاي خاصي منحصر بوده است.

دلايل احتمالي براي اين ناهماهنگي را بايد در تعامل ميان آسيب‌پذيري جست. به عنوان مثال، چنانچه شخص داراي معيارهاياخلاقي بالايي باشد و باورهاي وسواسي نيز داشته باشد (مثلاً ادغام فكر و عمل، مسئوليت‌پذيري افراطي و غيره)، احتمال ابتلاي وي به وسواس افزايش مي‌يابد. بنابراين فصل مشترك مبتلايان به وسواس مذهبي – اخلاقي در بين گروه‌هاي مذهبي گوناگون مي‌تواند داشتن الف) معيارهاي اخلاقي بالا و ب) تحريف‌هاي شناختي مرتبط با OCD باشد. عواملي مانند قوانين سخت‌گيرانه، انعطاف‌ناپذيري (رافائل و همكاران، 1996)، معيارهاي اخلاقي خيلي بالا، بازداري، خلوص و پاكيزگي (سيكا و همكاران، 2002)، احساس گناه (شفران و همكاران، 1996) و باورهايي در خصوص ماهيّت و اهميت افكار (راسين و كاستر، 2003) با OCD همبسته هستند به‌طوري كه از گروه‌هاي مذهبي خاص فراتر مي‌روند. به عنوان مثال، ويتزيگ[1] (2005) نشان داد كه افراد با وسواس مذهبي كم نسبت به اشخاص با وسواس مذهبي زياد، داراي پايبندي مذهبي[2] بالاتر و بهزيستي معنوي[3] بالاتر بودند. اين دو گروه در بنيادگرايي ديني با يكديگر تفاوتي نداشتند. ويتزيگ استدلال مي كند كه آنچه موجب مشكل‌ساز شدن عامل "كمال‌گرايي اخلاقي" (راچمن، 1997) مي‌گردد، وجود باورهاي وسواس‌گونه است و نه مذهبي بودن به تنهايي.

دليل ديگر مي‌تواند آن باشد كه معيارهاي اخلاقي بسيار بالا اين احتمال كه فرد تحريف‌هاي شناختي مرتبط OCD را به كار برد را افزايش مي‌دهد. در واقع مطابق با نظريه‌هاي شناختي (راچمن، 1997، 2003؛ سالكووسكيس، 1999) و يافته‌هاي پژوهش هاي تجربي، به‌كارگيري تحريف‌هاي شناختي مانند ادغام فكر و عمل (راسين و همكاران، 1999) و تلاش براي خنثي‌سازي افكار مزاحم (سالكووسكيس، 1999) مستقيماً در علّت‌زايي OCD دخيلنذ. همانگونه كه قبلاً اشاره شد باورهاي مذهبي مي‌توانند زمينه‌ساز ارزيابي‌هاي فاجعه‌آميز از افكار مزاحم و قائل شدن پيامدهاي جدي براي اين‌گونه افكار گردند. احساس گناه و عذاب ناشي از اين‌گونه ارزيابي‌ها معمولاً موجب مي‌شود كه فرد براي دستيابي دوباره به احساس خلوص و پاكيزگي در ارتباط با خداوند، تلاش نمايد تا اين افكار را خنثي كند (مثلاً فرونشاني، ابطال افكار و غيره). پژوهش‌ها حاكي از آنند كه افراد مبتلا به اختلالات اضطرابي به خصوص OCD‌، استدلال‌هاي هيجاني به كار مي‌برند تا به يك نتيجه كلي در خصوص افكار وسواسي خود برسند. ("من احساس گناه و اضطراب مي‌كنم. پس حتماً كار اشتباهي انجام داده‌ام") (شافران و همكاران، 1996) كه در هر دو صورت احساس گناه و عذاب ناشي از OCD، چرخۀ  افكار و اعمال وسواس‌گونه را تقويت خواهد كرد. به‌طور كلّي تفاوتي ماهوي وجود دارد ميان ديدگاهي كه مذهب را سبب‌ساز OCD مي‌داند، و رويكردي كه براي مذهب در اين خصوص نقش زمينه‌ساز قائل است، كه در آن افراد به برخي ارزيابي‌هاي به‌خصوص از افكار مزاحم سوق مي‌يابند. براي درك وسواس مذهبي – اخلاقي توجه به اين  تمايز ضروري است.  



[1] . Witzig, T.

[2] . religious commitment

[3] . spiritual well - being


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۲ شهريور ۱۳۹۷ساعت: ۱۰:۳۵:۱۶ توسط:ريس موضوع:

ويژگي هاي منحصر به فرد مديريت آموزشي


 

با اينكه وجوه مشترك بسياري بين مديريت آموزشي و مديريت در مفهوم عام آن وجود دارد و اين مزيت سبب استفاده از يافته هاي علمي مديريت در امر مديريت آموزشي ميگردد. با اين حال لازم است ويژگي هاي منحصر به فرد سازمان هاي آموزشي و به تبع آن مديريت آموزشي مورد شناسايي قرار گرفته و براي عملكرد بهتر و موثر تر مورد توجه قرار گيرند. با توجه به اهميت اين ويژگي ها برخي از آنها در اينجا بر مي شماريم.

1- اولين ويژگي عبارت از اين است كه خدمات نظام آموزشي از اهميت اجتماعي فراواني برخوردار است و عملكرد ساير موسسات در دراز مدت مستقيماً وابسته به عملكرد نظام آموزشي است. به همين خاطر جامعه نيز از نظر تخصيص منابع مادي و انساني اولويت خاصي براي آن قائل است. از سوي ديگر در معرض ديد و قضاوت افكار عمومي قرار داشته و جامعه و مردم نسبت به عملكرد آن حساسيت زيادي دارند. از اين رو مديران آموزشي بايد به افكار عمومي و واكنش مردم توجه كافي بنمايند.

2- پيچيدگي، ظرافت و حساسيت وظيفه در سازمان هاي آموزشي و پيچيدگي مسائل انساني و رواني در امر تدريس و يادگيري، نزديكي روابط ميان معلمان، دانش آموزان و ساير دست اندر كاران رامي طلبد. مديران آموزشي بايد از پيچيدگي و حساسيت وظايف معلمان آگاه بوده و در ايجاد روابط تسهيل كننده آموزشي تلاش نمايد.

3- سر و كار داشتن با معلمان و مربياني كه اكثراً و يا حتي تماماً داراي تخصص و صلاحيت هاي حرفه اي بوده و از بلوغ و آمادگي شغلي بالايي برخوردارند. از ويژگي هاي ديگر سازمان هاي آموزشي است. به نظر ميرسد هر چقدر آگاهي هاي حرفه اي و تعهد به ارزش هاي شغلي بيشتر باشد به همان اندازه نياز به اعمال مقررات اداري كمتري خواهد بود. لذا مديران آموزشي بايد به اين مسئله توجه نموده و به نظرات و شخصيت معلمان توجه كافي بنمايند.

4- دشواري ارزشيابي در سازمان هاي آموزشي يكي ديگر از اين ويژگي هاست. ارزشيابي از كار آموزش و نتايج آن هر چند از ابزارهاي نيز استفاده ميشود، نمي تواند به طور مثال مانند ارزشيابي ميزان توليد يك كارگاه با ميزان فروش و ... يك ارزشيابي عيني تر باشد. بنابراين ارزشيابي هاي آموزشي يكي از دشوار ترين وظايف مديران آموزشي است.[1]

5- متمايز بودن ويژگي هاي اهداف سازمان هاي آموزشي با سازمان هاي ديگر نيز يكي ديگر از مسائلي است كه بايد مورد توجه مديران آموزشي قرار گيرد. قابل تعريف نبودن اهداف آموزشي به صورت دقيق و بر اساس آمار و ارقام، متنوع بودن اهداف آموزشي و دراز مدت بودن بيشتر اهداف و ثمر دهي آنها در دراز مدت باعث ميشود كه سازمان هاي آموزشي به طرز خاصي نگريسته شوند و متناسب با اين نوع اهداف منحصر به فرد برنامه ريزي شود.

6- و بالاخره ويژگي منحصر به فرد سازمان هاي آموزشي بالاخص مدارس، وجود فراگيران و دانش آموزان است. دانش آموزان از يك سو به عنوان اعضا سازمان محسوب ميشوند و از سوي ديگر به عنوان مراجعين مطرح ميگردند. اعضا سازمان معمولاً مي توانند نارضايتي خود را از طريق انتقاد، اعتراض و يا حتي به صورت ترك خدمت ابراز مي دارند.

اما دانش آموزان معمولاً نمي توانند به راحتي ترك تحصيل نموده و بعضاً نارضايتي خود را از طريق علم ستيزي و مسائلي از اين قبيل نشان ميدهد كه گاهاً داراي اثرات نا مطلوبي است.

 لذا در مديريت آموزشي، مسائل دانش آموزان جايگاه ويژه اي دارد كه ساير سازمان ها با چنين مسائلي سر و كار ندارند.



[1] - همان منبع. ص 165-163

 


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۲ شهريور ۱۳۹۷ساعت: ۱۰:۲۱:۲۳ توسط:ريس موضوع:

رويكردهاي شناختي به اختلال وسواس فكري - عملي


رويكردهاي شناختي به اختلال وسواس فكري - عملي

اختلال وسواس فكري – عملي اختلالي در پردازش شناختي است كه در آن شخص افكار، تصاوير و تكانه‌هايي را تجربه مي‌كند كه مزاحم و رخنه‌گر بوده و در وي ناراحتي ايجاد مي‌كنند و فرد آنها را بي‌معنا و بيگانه با خود مي‌يابد. در اين راستا، شناخت آن دسته از فرآيندهاي پردازش اطلاعات كه در پديدآيي و تداوم اختلال وسواس دخيلند، اهميت دارند زيرا از يك سو سبب شناخت بهتر اختلال وسواس و ترسيم تصوير دقيق‌تر و مبتني بر واقعيت از اين اختلال مي‌شود، و از سوي ديگر گامي اساسي در خلق فنون مداخله‌اي موثر در درمان شناختي OCD به شمار مي‌آيند.

بسياري از نظريه‌هاي نويدبخش در زمينه اختلال OCD، بر پايه نظريه شناختي بك[1] درباره اظطراب (1976) بنا شده‌اند. اين نظريه عنوان مي‌كند كه افراد مبتلا به اضطراب، موقعيت‌ها را خطرناك‌تر از آنچه هستند تعبير كرده و نيز درك نادرستي از توانايي‌هاي خود و نيز منابع حمايتي محيط براي مقابله با موقعيت‌هاي چالش‌زا دارند. بنا به اين نظريه، علت را بايد در باورها و فرضياتي يافت كه افراد در دوره‌هاي پيشين زندگي خود فرا گرفته‌اند. اين باورها ممكن است در آن مرحله به‌خصوص از زندگي مفيد بوده باشند، اما در موقعيت‌هاي جديد كه برداشت متفاوتي را مي‌طلبند،‌نه تنها كارآمد نبوده، بلكه مشكل‌ساز و بيماري‌زا مي‌شوند. برخي از اين عقايد عمومي‌تر بوده و به اختلال خاصي منحصر نيستند (به عنوان مثال "مهم است كه من در همه مواقع كاملا آرام و خونسرد باشم" ). برخي ديگر از باورها منحصرا در برخي اختلالات اضطرابي وجود دارند، مثلا هراس اجتماعي كه با عقايدي درباره طرد يا مسخره شدن توسط ديگران ارتباط دارد، يا اختلال هراس با باورهايي درباره مرگ قريب‌الوقوع، ديوانه شدن يا از دست دادن كنترل همراه است. (بك، 1998)

تاكنون نظريات مختلفي در زمينه اختلال وسواس فكري – عملي ارائه گرديده‌اند كه همگي در اين‌كه اين اختلال از انواع خاصي از باورهاي ناكارآمد ناشي مي‌شوند، متفق‌القول هستند. با اين حال،‌ هر يك از اين ديدگاه‌ها بر باورهاي ناكارآمد متفاوتي تكيه مي‌كنند. از پيشرفته‌ترين و مطرح‌ترين آنها مي‌توان به ديدگاه شناختي – رفتاري سالكووسكيس[2] (1985) و ديدگاه راچمن[3] (1997، 1998، 2003) اشاره كرد كه در ادامه به آنها پرداخته خواهد شد.

1-2-1-2 ديدگاه شناختي – رفتاري سالكووسكيس

مانند همه نظريه‌هاي شناختي، ديدگاه شناختي – رفتاري سالكووسكيس (1985) بيان مي‌دارد كه ويژگي اصلي OCD، افكار،‌تصاوير و تكانه‌هاي مزاحم و رخنه‌گر است كه براي فرد قابل پذيرش نيستند. محتواي اين افكار معمولا درباره،‌صدمه احتمالي به خود يا ديگران است. اين نظريه معتقد است كه افكار مزاحم منحصر به افراد مبتلا به OCD نيست و همه افراد كم و بيش آنها را تجربه مي‌كنند،‌ اما آنچه كه افكار مزاحم وسواس‌گونه را از افكار مزاحم عادي متمايز مي‌كند، معنايي است كه افراد مبتلا به OCD براي افكار رخنه‌گر خود قائلند. هنگام بروز افكار مزاحم درباره صدمه و آسيب، افراد غير مبتلا، آنها را بي‌معنا فرض كرده و به فراموشي مي‌سپارند، در حالي كه افراد مبتلا به OCD آنها را حاكي از خطري واقعي براي خود يا ديگران دانسته و خود را براي پيامدهاي احتمالي آن (صدمه و آسيب به خود يا ديگران) مسئول به حساب مي‌آورند. سالكووسكيس (1985) عنوان مي‌كند كه علاوه بر ارزيابي‌هاي ياد شده، برخي باورهاي كلي درباره محتواي افكار مزاحم و تلويحات آنها را نيز مي‌توان در پديداري و نگهداري وسواس‌ها دخيل دانست. به عنوان مثال، فردي كه به آموزه مسيحي مبني بر همسنگ بودن افكار گناه‌آلود با اعمال گناه‌آلود ("گناه از طريق تفكر"[4]) باور دارد، ممكن است داشتن افكار مزاحم ناخواسته را به عنوان گناه تلقي كند. باورهاي مربوط به آسيب ("اگر فرد روي پيامد موضوعي تاثير گذارد، پس نسبت به آن مسئول است") و يا افكار مربوط به آسيب ("اگر فرد بتواند خطري را پيش‌بيني كند اما براي آن كاري انجام ندهد، پس براي هرچه پيش آيد مقصر است") مثال‌هايي ديگر از اين دست هستند. اين باورها و مفروضات يا در جريان تجربيات اوليه زندگي فرا گرفته شده و در زمان خود سازگارانه بوده‌اند، يا اينكه از شيوه‌هاي سختگيرانه در خصوص تربيت اخلاقي و مذهبي ناشي مي‌شوند (سالكووسكيس، شافران[5]، راچمن و فريستون[6]، 1999).

ادراك خطر و آسيب نسبت به افكار مزاحم و ارزيابي مسئوليت‌ درباره آن، موجب مي‌گردد كه افراد آسيب‌پذير به منظور رفع خطر فرضي و پيشگيري از عواقب مربوط به آن، به اعمال خنثي كننده[7] دست بزند. اعمال خنثي كننده در حقيقت همان رفتارهاي اجباري هستند و گستره‌اي از رفتارهاي آشكار (مانند شستشو و اعمال آييني) و ذهني و پنهان (مانند فرونشاني فكر، وارسي ذهني، خنثي كردن "فكر" با "فكر خوب") را دربرمي‌گيرند. اين اعمال در كوتاه‌مدت اضطراب و ناراحتي را كاهش مي‌دهد اما در درازمدت موجب تقويت افكار مزاحم و ادراك خطر و آسيب و ارزيابي مسئوليت گشته و به صورت چرخه‌اي سبب عود و ماندگاري اعمال خنثي‌كننده رفتارهاي اجباري و ارزيابي‌هاي وسواسي مي‌شوند (سالكووسكيس و فورستر، 2002). ‌سالكووسكيس (1985، 1989) چند دليل عمده براي ماندگاري و عود رفتارهاي اجباري برمي‌شمرد: اول آنكه اين رفتارها با حذف موقتي افكار ناخواسته،‌سبب كاهش فوري ناراحتي و اضطراب مي‌شوند (تقويت منفي). دوم آنكه آنها از درك غير واقع‌بينانه بودن ارزيابي‌ها در فرد آسيب‌پذير ممانعت مي‌كنند (به عنوان مثال، فهم اين موضوع كه افكار ناخواسته مرتبط با آسيب به اعمال آسيب‌زننده نمي‌انجامد، براي فرد حاصل نمي‌شود). سوم آنكه اعمال اجباري ممكن است با يادآوري محتواي افكار مزاحم، سبب افزايش بروز آنها شوند (به عنوان مثال، شستشوي اجباري ممكن است فرد را به ياد آلودگي خود بيندازد). و آخر آنكه اجراي اعمال اجباري با حذف پيامدهاي ناخواسته كه فرد را به وحشت مي‌اندازد موجب تقويت اين باور مي‌شود كه فرد مسئول پيشگيري از تهديد و آسيب است.

عوامل ديگري نيز وجود دارند كه در بروز افكار مزاحم موثرند. مثلا يادآوري وابسته به خلق[8] موجب برانگيختن افكار مزاحم و ارزيابي‌هاي تهديد و آسيب مي‌شود. چنيني فرض مي‌شود كه خلق مضطرب احتمال بروز افكار مزاحم را افزايش مي‌دهد، در حالي كه خلق افسرده بيشتر با ارزيابي‌ تهديد و آسيب مرتبط است. در عين حال، افكار مزاحم و ارزيابي به خودي خود مي‌توانند سبب خلق نامناسب (اضطراب و افسردگي) و برانگيختگي شوند كه اين امر خود به صورت تناوبي افكار وسواسي، رفتارهاي اجباري و خلق نامناسب را افزايش مي‌دهند.

مطالعات انجام شده نقش علّي باورهاي مسئوليت‌پذيري در OCD را تاييد مي‌كنند. لادوكور[9] و همكاران (1995) در يك بررسي آزمايشي افراد شركت‌كننده را در دو گروه مسئوليت‌پذيري بالا و مسئوليت‌پذيري پايين قرار دادند و با ارائه اهداف متفاوت براي پژوهش در دست انجام، به دستكاري باورهاي مسئوليت‌پذيري پرداختند. نتايج حاكي از آن بود كه بين دو گروه به لحاظ شدت OCD تفاوت وجود دارد. در بررسي ديگري،‌لوپاتكا[10] و راچمن (1995) 30 نفر مبتلا به وسواس وارسي و 10 نفر مبتلا به وسواس شستشو را مورد آزمايش قرار داده و دريافتند كه كاهش در باور مسئوليت‌پذيري، ‌كاهش ناراحتي و افت ميل به انجام اعمال وارسي را به دنبال دارد. شافران (1997) نشان داد كه اين تاثيرات تنها به وسواس وارسي محدود نيست بلكه در انواع نشانه‌هاي OCD قابل رويت است. يافته‌هاي فوق توسط بررسي‌هاي آزمايشي ديگر نيز تاييد شده‌اند (بوشارد[11]، رم[12]، و لادوكور، 1999؛ راچمن،‌شفران، ميچل[13]، ترنت[14] و تيچمن[15]، 1996).



[1] . Beck, A .T.

[2] . Salkovskis, P . M.

[3] . Rachman, S.

[4] . “sin by thought”

[5] . Shafran, R.

[6] . Freeston, M . H.

[7] . neutralizing behaviors

[8] . mood – dependent recall

[9] . Ladouceur, R.

[10] . Lopatka, C.

[11] . Bouchard, C.

[12] . Rheaume, J.

[13] . Mitchel, D.

[14] . Trent. J.

[15] . Teachman, B.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۲ شهريور ۱۳۹۷ساعت: ۱۰:۰۰:۲۷ توسط:ريس موضوع:

مدل ارتباطي NLP


ان.ال . پي (NLP) چيست ؟ N مخفف NEUROاست ، پيشوندي كه اشاره به اعصاب و ذهن دارد . واين كه ما چگونه زندگي ذهني خود را سازمان دهي مي كنيمl مخخف LINGUISTIC [1] بمعناي  درباره زبان ، چگونگي كاربرد آن و چگونگي اثر آن بر ماست . P  مخفف PROGRAMMING[2]  است كه درباره توالي و سلسه مراتب رفتارهاي تكراري ما و اين كه چگونه در راستاي تحقق يك هدف اقدام مي كنيم حث مي كند .

بنابراين NLP مضووني در باره ارتباط است ، براي افكار ، گفتار و كردارهايي كه مارا با ديگران ، با جنان هستي وابعاد معنوي آن مرتبط مي سازد اين يك روش علمي است كه در آن ما پي مي بريم چگونه مي توانيم مفاهيم مرتبط با ان.ال.پي را براي توجيه زندگي روزانه هر فردي ترجمه و منتقل كنيم . نقطه شروع در NLP كنجكاوي و علاقه پيدا كردن درباره انسانهاست  وهمچنين مطالعه در باره ساختارهاي تجربيات ذهني است . براي رسيدن به اين اهداف ، NLP به كشف و پژوهش در اين زمينه مي پردازد كه ما چگونه فكر و احساس مي كنيم و جواهايي در اين زمينه مي يابيم ، مي توانيم به ديگران ياد بدهيم بطور خلاصه ، هدف در اين دانش ، كشف و ارائه فضيلت و كمال براي انسانهاست .NLP از اوايل دهه (۱۹۷۰) ميلادي با همكاري ريچارد بند لر و جان گريندر شكل گرفت .[3]

راپورت يا رابطه موثر : در NLP واژه راپورت براي شرح و بيان رابطه متكي بر اعتماد و مسئوليت پذيري استفاده ميشود . راپورت ضرورتاً رخورد با افراد به همان شكلي كه در جهان هستند است . براي اينكه ما بتوانيم با ديگران رابطه بر قرار كنيم به اين نياز داريم كه آنها رابخوبي بشناسيم وازديد گاه آنان درباره جهان و جهانيان آگاهي پيدا كنيم . در اين شرايط ما نياز نداريم كه عقايد و باورهاي ديگران را بپذيريم  بلكه كافي است به آنها احترام بگذارم بنابراين راپوت در سه سطح متفاوت مي تواند بر قرار يا گسسته شود از جمله : زبان بدن ، لحن  صدا ، كلما ت .[4]

مراحلي كه مي توان از طريق آن به راپورت و ارتباط موثر دست يافت ؛[5]

۱- همگام شدن : يكي از قدرتمند ترين شيوه  هاي ارتباط موثر مي باشد كه اريكسون ارائه داده است . دراين مضمون براي همگام شدن با كودك در مواضع او قرار مي گيريم و تا حدي كه موافق او هستيد با او هم راي و همصدا مي شويد . به همين شكل همگام شدن روش ويژه اي براي برقراري ارتباط موثر با اشخاص است در اين روش با ديگران همگام مي شويد و با جلب دوستي انها به آنان كمك مي كنيد .

۲- تورادوست دارم زيرا شبيه من هستي : شايد منصفانه نباشد و بااين حال واقعيتي است كه اشخاص كساني را دوست دارند كه مانند خود آنها باشند . با كساني بيشتر معاشرت مي كنيم كه مانند ما هستند و دنيا را مانند ما مي بينند و در دوست داشتن يا نداشتن شبيه ما هستند . ما دوستان خود را از ميان كساني انتخاب مي كنيم كه تحت تاثير آنها بتوانيم با خود ارتباطي گرم و صميمانه داشته باشيم و چه كسي جز كساني كه شبيه ما هستند مي توانند به ما احساس راحتي بدهند .

۳- همگام شدن با روحيه ديگران : اهميت همگام شدن را مي توان اينگونه  تعريف كرد : وقتي شما با كسي همگام مي شويد نياز داريم كه آنها را به خوبي بشناسيم و از ديدگاههاي آنها در بارة جهان و جهانيان آگاهي پيدا كنيم. در اين شرايط ما نياز نداريم كه عقايد و باورهاي ديگران را بپذيريم بلكه كافي است كه به آنها احترام بگذاريم بنابراين راپورت در سه سطح متفاوت مي تواند برقرار يا گسسته شود ازجمله: زبان بدن، لحن صدا، كلمات.[6]

مراحلي كه مي توان از طريق آن به راپورت و ارتباط موثر دست يافت:[7]

1-همگام شدم: يكي از قدرتمندترين شيوه هاي ايجاد ارتباط موثري باشد كه اريكسون ارائه داده است. در اين مضمون براي همگام شدن با كودك در موضع او قرار مي گيريم و تا حدي كه موافق او هستيد با او هم راي و همصدا مي شويد. به همين شكل همگام شدن روش ويژه اي براي برقراري ارتباط موثر با اشخاص است در اين روش با ديگران همگام مي شويد و با جلب دوستي آنها به آنان كمك مي كنيد.

2-تو را دوست دارم زيرا شبيه من هستي: شايد منصفانه نباشد و با اين حال واقعيتي است كه اشخاص كساني را دوست دارند كه مانند خود آنها باشند. با كساني بيشتر معاشرت مي كنيم كه مانند ما هستند و دنيا را مانند ما مي بينند و در دوست داشتن يا نداشتن شبيه ما هستند. ما دوستان خود را از ميان كساني انتخاب مي كنيم كه تحت تأثير آنها بتوانيم با خود ارتباطي گرم و صميمانه داشته باشيم و چه كسي جز كساني كه شبيه ما هستند مي توانند به ما احساس راحتي بدهند.

3-همگام شدن با روحيه ديگران: اهميت همگام شدن را مي توان اينگونه تعريف كرد: وقتي شما با كسي همگام مي شويددر واقع به او مي گوييد: «من مثل تو هستم مي تواني روي من حساب كني» هنگام شدن راهي براي ابعاد اعتماد و اطمينان در طرف مقابل است همگام شدن در روحيه يا رفتار هميشه ساده نيست. اما دست كم مي توانيد در حد رفتار ديگران ظاهر شويد.

4-چگونه با زبان بدن حرف مي زنيم: همگام شدن با زبان بدن كاري است كه اغلب بصورت ناخودآگاه انجام مي دهيم. اين مهم بويژه زماني تحقق پيدا مي‌كند كه اشخاص با يكديگر در شرايط ارتباط موثر هستند از نظر «هال» وقتي دو نفر با هم حرف مي زنند حركات بدني آنها از هماهنگي و همزماني خاصي برخوردار است و اين همزماني يه سختي ديده مي شود بنابراين همگام شدن مي تواند يك مكانيم بقايي باشد، مكانيزمي كه ما در نخستين تبادلهاي خود با ساير انسانها آن را مي آموزيم. همانطور كه هال خاطرنشان مي سازد همزباني داشتن خود نوعي ارتباط است و ما اضافه مي كنيم كه احتمالاً اين مهمترين شكل ارتباطي است كه وجود دارد.

5-چگونه به زبان ديگران حرف بزنيم: همگام شدن با ارتباط كلامي روي عمق ارتباط موثري كه با ديگران برقرار يم سازيدت به شدت تاثير مي گذارد. داشتن انعطاف در استفاده از كلمات و عبارات و تصاوير آشنا براي مخاطب شما بسيار مهم است. اگر با دقت به زباني كه يدگران از آن استفاده مي كنند توجه كنيد به كلمات، عبارات و تصاوير ذهني مورد علاقه آنها پي مي بريم. مسلماً اگر بتوانيد به زبان محلي مخاطبين خود حرف بزنيد و يا دست كم چند كلمه اي از زبان آنها را بدانيد ارتباط بسيار موثري ميان شما و آنها برقرار مي شود. اين حركتي است كه حسن نيت شما را مي رساند و اسباب امتنان مخاطب شما را فراهم مي سازد. توجه به طبان بدن براي دفع فاصله و نزديك كردن شما به ديگران مهم است.

6-روبرو شدن با باورها و عقايد: جفرسون مي گويد: «در اصول چونان صخره اي مقاوم بايستيد و در زمينه نقطه نظرها چون رودهانه اي جاري باشيد». نقطه مشتركي ميان خود و مخاطب پيدا كنيد بعداً اگر ضررورت داشت به اختلاف نقطه نظرهاي ميان خود و آنان و يا سوء تفاهمهايي كه وجود دارد بپردازيد. بسيار ساده تر و كارآمدتر است كه از توافق به توافقي برسيم و حال آنكه رسيدن از اختلاف به توافق به نسبت  دشوار است.

7-هماهنگي در تنفس: هم اوايي نيز يكي از قديمي ترين روشهاي ايجاد ارتباط موثر است مانند تانترا يوگا كه هدف رسيدن به معنويتي واحد را پي مي گيرد، دو فرد يكديگر را به آرامي مي گيرند و آنقدر به يك آهنگ تنفس مي كنند تا موانع ظاهري جداكننده آنها از يكديگر، از ميان برداشته مي شود و آن دو در حكم شخص واحدي مي شوند.

8-هدايت كردن: وقتي با كسي ارتباط موثر برقرار مي كنيد، مخاطب شما به احتمال زياد چاره يا ندارد جز آنكه قدم بعدي را با شما بردارد. بعبارت ديگر همگامي و همآوايي به هدايت كردن منتهي مي شود. همگام شدن انجان عملي مطابق با رفتار شخص مورد نظر شماست، اما هدايت كردن انجام كاري متفاوت از ديگران است. وقتي با شخص ديگري هستيد، او را راهنمايي و در غير اينصورت با او همگامي مي كنيد راه ديگري وجود ندارد و بايد ابتدا ببينيد كه مخاطب شما در چه موضعي قرار دارد، در اين موضع قرار بگيريد و بعد به او امكان انتخابهاي جديد بدهيد اين روش اغلب موثر واقع يم شود و در مقايسه با ساير روشها اثربخش تر است.

برقراري ارتباط روشن

در اين بخش اطلاعات مربوط به طرز درك و فهميدن اشخاص را با يكي از موثرترين روشهايي كه براي ايجاد تفاهم متقابل و برقراري ارتباط روشن ابداع گرديده مرتبط مي سازيم. اسم اين روش گوش دادن پوياست كه در اوايل دهة 1950 كارل راجرز آن را ابداع كرد. آنگاه قدمي فراتر برمي داريم و در باره معاني پنهان بحث مي كنيم.

مراحلي كه مي توان از طريق آن با فرد ارتباط روشني برقرار كرد:[8]

1-بفهميم كه ديگران چگونه مي فهمند: يونگ مي گويد: «همه از چهار وجه ادراكي برخوردارند، بعضيها (اغلب مردان) در جنبه هاي حسي و انديشه اي قوي تر هستند و گروهي ديگر (اغلب زنان) در جنبه هاي اساسي و شهودي قوي تراند». و معتقد بود بعضيها ممكن است بيشتر درونگرا و گروهي بيشتر برونگرا باشند و برعكس.

2-آشنايي شيوه هاي ادراكي: يكي از ساده ترين راههاي شناسايي شيوه هيا ادراكي ديگران اين است كه به كلمات، واژه ها و تصاويري كه شخص مورد نظر از آن استفاده مي كند دقيق شويم تا بفهميم آنها را به كدام شيوة شنيداري، ديداري و يا احساس بيان مي كند. اين شناسايي براي درك منظور افراد نقش مهمي را ايفا مي كند و به ما كمك مي كند كه منظور ارفاد را درك كنيم و هم نقطه نظر خود را به افراد انتقال دهيم.

3-شرايطي را فراهم كنيم كه ديگران ما را درك كنند: در اين مرحله مي توان از روش آزمايش و خطا استفاده كرد. اگرندانيد مخاطب شما از ميان روشهاي ديداري، شنيداري، احساسي، نوشتاري كدان را بيشتر مي پسندد، مي توانيد در فواصل محبت با او گاهي لحظه يا مكث كنيد و از او بپرسيد: «آيا اين نقطه نظر را قبول داريد؟» يا «آيا به نظر شما پيشنهاد من عملي است؟»

4-استفاده همزمان از روشهاي مختلف ايجاد ارتباط موثر: مي توان با توام كردن روش ديداري، شنيداري، احساسي و نوشتاري شيوه پيچيده تري در زمينه ادراك روي آورد كه همپوشي ادراكي ناميده يم شود كه به آن «رنگ كردن تصاوير كلمه» گفته يم شود. منظور اين است كه نظر موافق مخاطب خود را افزايش دهيم كه خود بتواند امتيازان آن را ببيند و احساس كند.

5-گوش دادن پويا: ارتباط واقعي زماين ايجا مي شود كه بخوبي به سخنان مخاطب خود گوش فرادهيم يعني به گفته ها و طرز تلقي و نقطه نظرهاي مخاطب خود گوش فرا دهيم، توجه كنيم كه او چه منظوري دارد، درب اره آن چه احساسي دارد، به قالب ارجاعي او در مورد حرفي كه مي زند دقيق شويم... ما با توجه به بررسيهاي خود به اين نتيجه رسيده ايم كه درك همدلانه، روش بسيار موثري است كه مي تواند تغييرات فراواني در شخصيت ايجاد كند.

6-توجه به معاني پنهان: ئاغلب ما هر جمله اي كه به زبان مي رانيم، به عمد يا غيرعمد مطلبي را حذف مي كنيم و وقتي كسي با ما حرف مي زند يا بايد در باره آنچه حذف شده به حدس و گمان متوسل شويم و يا از او بخواهيم توضيخ بيشتري بدهد. بايد بفهميم و بدانيم كه دقيقاً چيست كه او از آن سردرنمي آورد. با گوش دادن پويا از سردرنياوردن يا گيج شدن مخاطب خود مطلع مي شويم اما اين كافي نيست، به دانستن مطالب بيشتري نياز داريم، بايد دقيقاً از علت سردرنياوردن و گيج بودن مخاطب خود آگاه باشيم. ازجمله راههاي رسيدن به اين مهم، اطلاع از معاني پنهان در پس پرده گفته مخاطب ما از طريق كلمه «چرا؟» و «چه؟» مي باشد به شرط آنكه بصورت تحقير، تنبيه و تهديد بيان شود.

در اين بخش در باره شيوه هاي تصميم گيري بحث مي كنيم. به شما نشان مي دهيم كه چگونه از طرز تصميم گيري ديگران مطلع شويد و بتوانيد نقطه نظرهاي خود را به شكلي مقاومت ناكردني ابراز نمايد.

مراحلي كه از طريق آن مي توان افراد را متقاعد كرد:[9]

1-چگونه به خواسته خود برسيم: گاهي ما از خواستة خود مطمئن نيستيم و نمي خواهيم با طرح خواسته اي احتمالاً بي جا رفتاري احمقانه از خود به نمايش بگذاريم. اما در مواقعي از خواسته خود آگاه هستيم اما از عواقب سوال كردن مي ترسيم. مي ترسيم كه به ما بگوبند كه پرسش نامربوطي را طرح مي كنيم، مي ترسيم سوال ما را غيرقابل قبول بدانند يا آن را بي تناسب و يا غيرممكن اعلام نمايند اما پافشاري كليد اصلي و حلال مسئله است. بعبارت ديگر رد كردن قدمي به سوي پذيرفتن است. شكست خوردن بخشي از موفق شدن است

2-چگونه به يك نقطه نظر جالب برسيم: وقتي مي خواهيد كسي را بكاري متقاعد كنيد، چند نكته لازم است: اصل آنكه ببينيد چه مي خواهيد و يا دست كم چه نتيجه اي شما را راضي مي كند. دوم، اشخاص هر كاري را به دلايل خود و نه به دلايلي كه براي شما مهم است انجام مي دهند. به همين دايا اشنا شدن با دلايل ديگران بسيار مهم است، بنابراين «يك نقطه نظر خوب» آن است كه مزاياي آن براي مخاطب شما بيش از مضرات آن باشد كه او براي انجام آن كار تقبل مي شود.

3-شناسايي روشهاي تصميم گيري: استراتژي تصميم گيري به سه مرحله تقسيم مي شود:

الف) انگيزه: در مرحله شخص تصميم به تصميم گيري مي گيرد.

ب) تصميم: در اين مرحله شخص در باره عمل يا رفتار بخصوصي تصميم مي گيرد.

ج) تاييد: در اين مرحله شخص پس از رسيدگي به نتايج ناشي از تصميم گيري خود در باره خوب يا بد بودن آن تفاوت مي كند.

4-چگونه نقطه نظر خود را به شكلي كه توليد نكنند ارائه كنيم: در اين مرحله استراتژي ارائه پيشنهاد در مقابل استراتژي تصميم گيري قرار مي گيرد كه به سه مرحله تقسيم يم شود: الف) علاقه ب) متقاعد كردن ج) اطمينان مجدد.

5-همگامي در آينده: به شما امكان مي دهد كه بر خوادث احتمالي آينده تسلط داشته باشيد و پيشاپيش راه حلهايي بريا برخورد با آنها تد ارك ببينيد.

6-خاطرات گذشته، يك منبع دقدرتمند يا ناخودآگاه: منظور روشي است كه از منابع ناخودآگاه و قدرتمند ديگران براي رسيدن به واكنشي كه مورد نظر شماست استفاده مي كنيد. اين فرايندي است كه در آن به يك خاطره، يك احساس و يا واكنشي با فرايندي ديگر ارتباط پيدا مي كند و در واقع فرايندي طبيعي است كه بي آنكه از آن اطلاع داشته باشيد رخ مي دهد.

7-تلقينهاي پنهاني: تلقينها و پيشنهاداتي كه در يك مجموعه وسيع تر جاسازي شده، بي آنكه از ظواهر امر مشخص باشد، گوينده نقطه نظري را بصورت غيرعلني به مخاطب خود تاقين يم كند.

8-سوالها و فرامين تلويجي: آن گونه سوالها و فراميني كه در ضمموني ويع تر قرار دارد و اغلب به شكل يك عبارت پايان يافتن مطرح مي شود. پيشنهادهيا تلويحي به اندازه اي نافذ هستند كه در واقع به چشم نمي آيد. قدرت آنها از اين نامرئي بودن آنها مايه مي گيرد. به همين دليل بسيار ارزشمند است اگر بتوانيد از پيشنهادان تلويحي استفاده سازنده بكنيد تا بتوانيد ارتباط موثري با اشخاص برقرار نماييد.

9-چگونه يك گفت و گو را كنترل كنيم: در برخورد با اشهاص توجه به دو نكته حائز اهميت اسن: الف) اشخاص بيش از گوش دادن به صحبت كردن علاقه منداند. ب) كسي كه گشو فرا مي دهد كنترل گفت و گو را به دست دارد. گوش فرادهنده با طرح سوالات بجا و يا ارائه رهنمودهاي منطقي و حساب شده يم تواند جريان گفت و گو را در جهت دلخواه هدايت كند.

روبرو شدن با مقاومت

در اين بخش پاياني به روشهايي براي برخورد با مقاومت ديگران در برتبر ما و نقطه نظرهاي ما اشاره مي كنيم.

راههاي برخورد با مقاومت:[10]

1-مقاومت در برابر تغيير: بايد قبل از هرچيز به محركها و روابط موجود توجه كنيم و در صورت امكان اشخاصي را كه بر اثر اين تغيير تحت تأثير قرار مي يگرند درنظر بگيريم. اجازه بدهيد اين اشخاص تاثير اين تغيير را روي خود تحليل كنند و در باره راه حلي كه اتخاذ مي كنيد مشاركت داشته باشند.

2-زندگي مسابقه نيست: بهترين راه براي برخورد با مقاومت نه جنگيدن با آن، بلكه كنار آمدن، به توافق رسيدن و در صف واحد قرار گرفتن با آن است.

3-تشويق اشخاص به صحبت: اين روش مفيدي است كه اشخاص بي ميل به صحبت را به صحبت تشويق مي كنيد. قدرت اين روش ناشي از ميل ما به كمال رسيدن است كه در همة ما وجود دارد. روش ديگر اين است كه به آنها اجازة صحبت ندهيم اما در  عين حال و همزمان، پيشنهدداني ضمني و تلويحي براي ادامه صحبت آنها ارائه دهيم.

4-استفاده خلاق از پريشاني: در جريان يك شورش يا يك طغيان، شرايطي از پريشاني و ابهام حاكم است و اين شرايط تا زماين وجود دارد كه كسي با يك دستورالعمل روشن و محكم اوضاع را در كنترل خود بگيرد. با دادن دستورالعمل به اشخاصي كه در شرايط بهت و حيرت به سر مي برند مي توانيد آنها را به سهولت و با حداقل مقاومت كنترل كنيد.

5-روبرو شدن با مخالفتها: با توجه با ماهيت مخالفت و شخصيت كسي كه در مقام اعتراض و مخالفت حرف مي زند، به روشهاي گوناگوني مي توان با اين مخالفتها روبرو شد:

الف) اعتراض را بپذيريد و از آن استفاده كنيد.

ب) با احساس او موافقت كنيد.

پ) داستاني تعريف كنيد.

ت) ابراز كنجكاوي يا علاقه.

ث) خلاصه كردن مخالفت.

ج) بپرسيد كه چه اقدامي مي تواند مخاطب شما را متقاعد كند.

چ) رويارويي كردن

ح) تصديق و پافشاري

6-روبرو شدن با شخصيتهاي مقاوم: بر اساس نظريه سيستمي هر آينه يكي از اجزاء يك سيستم را تغيير دهيم، ساير بخشهاي سيستم نيز تغيير مي كند تا تعادل را از نو برقرار سازد. با تغيير دادن خود مي توانيم رفتار مخاطب را تغيير مي كند تا تعادل را از نوبرقرار سازد. با تغيير دادن خود مي توانيم رفتار مخاطب را تغيير دهيم. در اين شراتيط مهم است كه بدانيم چه تغييري را بايد در ذهن خود بدهيم تا در مخاطب تغييري را كه مي خواهيم ايجاد شود. هرچه بيشتر بتوانيم رفتارهاي خود را تغيير دهيم، شانس موفقيت افزايش مي يابد.

7-فرونشاندن خشم و خصومت: هرآينه كسي به شما، له نقطه نظر شما و يا به چيزي كه شما با آن ارتباط داريد حمله مي كند، نخستين مطلبي رل كه بايد درنظر بگيريد مضمون حمله نيست، بلكه به خشم كسي كه شما را مورد حماله قرار داده توجه كنيد. ازجمله اشتباهات اشخاصي كه مورد حمله قرارذ گرفته اند اين است كه در صدد دفاع از خود برمي ايند و يا از نقطه نظر خود حمايت مي كنند. حالت تدافعي گرفتن يك اشتباه تاكتيكي است، زيرا مخاطب آنها اين دفاع را به حساب پاتك عليه خود مي گذارد و درنتيجه ميزان خشم و خصومت افزايش مي يابد. اول بايد با حمله كننده و با مضمون حرف او موافقت كنيد و بعد با احساس او همدردي نماييد.



[1]  در فرهنگ ۵جلدي آريانپور در برابر واژه LINUISTIC اين معادلها آمده است : زباني ، وابسته به تحصيل زبان ، وابسته به زبانهاي بيگانه، زبان شناسي

[2]  در فرهنگ كامل انگليسي - فارسي آريانپورر در برابرواژه PROGRAMMING اين معادلها آمده است : تنظيم برنامه ، تهيه برنامه ،برنامه نويسي

[3]  ديلتس ، روبرت ، ارتاط موثر و موفقيت قوامي با ان . ال . پي ، ترجمه دكتر سيد رضا جماليان ، بهار ۱۳۷۷،ص۱۹

[4]  ديلتس ، روبرت، ارتباط موثر و موفقيت قطعي با ان . ال. پي ، ترجمه دكتر سيد رضا جماليان ، بهار ۱۳۷۷،ص۲۳

[5]  ريچارد سون ، جري ، معجزه ارتباط و ان. ال. پي ،ترجمه مهدي قراچه داغي ، چاپ هفتم ۱۳۸۱،ص۲۱

[6] - ديلتن، روبرت، ارتباط موثر و موفقيت قطعي با ان. ال. پي، ترجمه دكتر سيد رضا جماليان، بهار 1377، ص 23

[7] - ريچاردسون، جري، معجزه ارتباط و ان. ال. پي، ترجمه مهدي قراچه داغي، چاپ هفتم 1381، ص 21

[8] ريچاردسون، جري، معجزة ارتباط وان.ال.پي، ترجمة مهدي قراچه داغي، چاپ هفتم 1381، ص 65

[9] - ريچاردسون، جري، معجزة ارتباط وان.الي.پي، ترجمة مهدي قراچه داغي، چاپ هفتم 1381، ص 100

[10] - ريچاردسون، جري، معجزه ارتباط وان.ال.پي، ترجمه مهدي قراچه داغي، چاپ هفتم 1381، ص 149


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۲ شهريور ۱۳۹۷ساعت: ۱۲:۳۰:۰۷ توسط:ريس موضوع: